(قیصر امین پور)
قطار می رود …. تو می روی ….. تمام ایستگاه می رود …………
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!
قطار می رود …. تو می روی ….. تمام ایستگاه می رود …………
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!
بوی تو را داشت.
پرنده کوچکی که هر روز مهمان حیاط کوچک من است امروز هم عاشقانه می خواند.
من باز کنار باغچه ایستاده ام و چشمان خواب آلوده ام را با انگشت هایم فشردم .
بیداری مثل یاد تو در نگاهم ریخت.
نامت را آرام زمزمه کردم...
نام تورا ای پروردگار من.
در روایتی منسوب به امام زین العابدین آمدهاست[۱۶]: امر قائم از سوی خداوند حتمی است و امر سفیانی نیز از جانب خداوند قطعی میباشد. قائم ظهور نمیکند مگر پس از آمدن سفیانی.
در روایتی منسوب به علی بن ابیطالب در تفسیر آیهٔ «و لَو تَری إذ فَزِعوا فَلافَوتَ»[۱۷] آمده که لشکر سفیانی به مدینه میآیند تا به سرزمین بیداء برسند ولی خدا آنها را در زمین فرو میبرد.[۱۸]
در روایتی منسوب به جعفر بن صادق درباره او آمدهاست: «و سفیانی نیز با قائم پیکار میکند»
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند...
گنجشک با خدا قهر بود…
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد
ایمان به جز ازعشق علی پایه ندارد ![]()
گفتم بروم سایه لطفش بنشینم![]()
گفتا که علی نور بود سایه ندارد![]()